تبليغاتX
? بدون شرح



بدون شرح




یکشنبه هفدهم تیر 1386 @ 1:36 قبل از ظهر زندگي قشنگه اگه قشنگ ببينيمش!!!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

?ندا |  لينك ثابت | 

یکشنبه هفدهم تیر 1386 @ 1:18 قبل از ظهر چرا من؟

چرا من؟

آرتور  اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش می فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه اش نوشته بود: چرا خدا تو را برای ابتلا به این بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟؟؟ "

آرتور  اش ، در پاسخ این نامه چنین نوشت : در سرتاسر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند. حدود پنج میلیون از آنها بازی را خوب یاد می گیرند. از میان آنها قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند. پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند. پنجاه نفر اجازه ی شرکت در مسابقات ویمبلدون را می یابند. چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند و دو نفر به مسابقات نهایی .

وقتی من جام بهترین تنیس باز جهان را در دست هایم می فشردم ، هرگز نپرسیدم که : خدایا چرا من؟" و امروز وقتی درد می کشم ، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم : خدایا چرا من؟"

 

?ندا |  لينك ثابت | 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 @ 2:13 قبل از ظهر فرزند خوانده

فرزند خوانده

 

معلم کلاس اول دبستان ، مفهوم خانواده را با نشان دادن یک عکس به بچه ها توضیح می داد. پسر بچه ای در عکس بود که رنگ مو و چشمانش با بقیه فرق داشت.یکی از بچه های کلاس گفت: " این بچه مال این خانواده نیست، حتما او را به فرزند خواندگی قبول کرده اند."

ناگهان ژاکلین یکی از شاگردان کلاس بلند شد و گفت:" من، من می دانم فرق بچه ای که به فرزندی پذیرفته می شود با بقیه بچه ها در چیست؟  بچه ای که در یک خانواده به دنیا می آید در شکم مادرش رشد کرده است اما بچه ای مانند من که محبوب دل دو انسان واقع می شود به جای رشد در شکم مادر در روح و قلب او رشد می کند.

?ندا |  لينك ثابت | 

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 @ 1:19 قبل از ظهر عشق واقعی

بلاخره طلسم شکست !

بعد از این همه مدت بازم اومدم !

امیدوارم خوشتون بیاد !!!

 

 

 

محبت

 

لئوبوسکالیا نویسنده و سخنران معروف، در مسابقه ی انتخاب کودکی که بیشترین اهمیت را برای انسانهای اطراف خود قایل می شود به عنوان داور انتخاب شد ، در پایان یک پسر بچه چهار ساله برگزیده شد. همسایه پسرک، پیرمردی بود که چند روزی بیشتر از مرگ همسرش نمی گذشت . بچه ی کوچک وقتی چهره ی غمگین و افسرده ی پیرمرد را می بیند به حیاط خانه ی او می رود و بدون هیچ صحبتی دستان او را در دست خود می گیرد . وقتی به خانه بر می گردد مادرش از او می پرسد برای پیرمرد دلشکسته چه کردی؟

پسرک جواب می دهد : هیچ، من فقط کمک کردم تا بتواند گریه کند و غمش را بروز بدهد. بعد او را از ته دل در آغوش گرفتم تا میزان محبت در خونش به سطح عادی برسد.

 

?ندا |  لينك ثابت | 

یکشنبه دوازدهم آذر 1385 @ 11:24 بعد از ظهر امضای شخصی

امضای شخصی

همه ی آدمها یه امضای شخصی دارن ، مثال امضای شخصی یه گل فروش می تونه این باشه که وقتی  داره به مشتری گل می فروشه بگه:"روز خوبی داشته باشین"

امضای شخصی یه معلم می تونه لبخندی باشه که روی چهره ی مهربون و در عین حال جدی اش نقش می بندد.

آدمهای  زندگی من هم هر کدومشون امضای شخصی خودشون رو دارن ، ساده ، منحصر به فرد و دوست داشتنی :

امضای پدرم ، تعهد باور نکردنی اش نسبت به خانواده است. راحتی و شادی خانواده رو به تموم کارها و خوشی های شخصی خودش ترجیح می ده.

امضای شخصی مادرم، هر روز دعا کردنش پشت سر ماست و بوسه ای که به آدم یه دنیا انرژی مثبت می ده

امضای خواهرم ، با خنده گفتن کرکودیل به منه ، اونم وقتی که حسابی سه کردم.

امضای شخصی برادرم، از خود گذشتگی اونه و اینکه با وجود خستگی فراوون همراه من میاد سینما اونم  فیلمی که بدش میاد !!!

راستی امضای شخصی تو چیه ؟؟؟   

                                    

 

 

?ندا |  لينك ثابت | 

چهارشنبه یکم آذر 1385 @ 11:44 بعد از ظهر آزمون

 

اگر می خواین بدونین که چقدر به وقت خودتون اهمیت می دین به پرسش ها جواب بده

1-وقتی دیر به محل ملاقات می رسم ناراحت می شوم.

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

2-وقتی فراموش می کنم ساعت ببندم ناراحت می شوم

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

3-برایم سخت است که زمان بگذرد و من هیچ کاری صورت ندهم.

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

4-از اینکه انتظار بکشم ناراحت می شوم

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

5-به تاخیر انداختن کاری که باید بکنم برایم ناراحت کننده است.

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

 

6-فهرست کارهایی را که باید انجام دهم تهیه می کنم.

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

7-به موقع در محل حاضر می شوم و به ضرب الاجل هایی که به دیگران مربوط می شود بها می دهم.

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

8-از اینکه در زمانهای کوتاه کارهای زیادی انجام می دهم لذت می برم

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

9-وقتی برایم چند ساعتی فرصت باقی مانده به این فکر می کنم که چگونه می توانم کارهایم را انجام دهم.

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

10اگر فکر کنم باید مدت طولانی منتظر بمانم مطلبی را برای خواندن برمی دارم.

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

11-دوست دارم برای هر کاری زمانی را در نظربگیرم

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

12-کارهای در دست اقدامم را در دفترچه ای یادداشت می کنم.

الف.به ندرت یا خیلی کم

ب.گاهی اوقات یا تا اندازه ای

ج.اغلب یا خیلی زیاد

 

 

می تونین جوابارو در ادامه ببینین

 

 

 

?ندا |  لينك ثابت | 

چهارشنبه یکم آذر 1385 @ 8:4 قبل از ظهر به من بگو !!!

به من بگو !!! مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود.ساکی مدام به پدرومادرش اصرار می کرد که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند پدر و مادر ساکی می ترسیدند،ساکی هم مثل بیشتر بچه ها ی چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند.این بود که همیشه جوابشان "نه" بوداما در رفتار ساکی هیچ نشانه ای از حسادت دیده نمی شد،با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با اوروز به روز بیشتر می شد.بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند. ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لای در بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنندو بشنوند. آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکش رفت ، صورتش را بوسید و به آرامی به او گفت: "نی نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوریه؟ آخه کم کم داره یادم میره!!! "

 

?ندا |  لينك ثابت | 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385 @ 7:47 بعد از ظهر بخشش؟؟!!

بخشش

و من می بینمش

استاده آن سو تر

بغل بگشوده من را سوی خود می خواند ،اما

وای از این بغضی که در سینه ست

نگاهم می کند

می خواندم

من در سکوتی سرد می ماندم

برایش پاسخی؟؟ هرگز

غروری کور فرمان می دهد ،خاموش

و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد

دو دست خالی من را

و دستانم،که انگشتان تنهای مرا در خویش ،می کاود

نگاهش میدود تا پشت چشمانم

دو پلک بسته ام راه نگاهش را،چه بی رحمانه می بندد

نگاه مهربانش پشت پلک بسته ام،در می زند اما

نباید چشم بگشایم

که می ترسم بلرزد قلب من

فرمان دهد،آغوش بگشایم

دوباره باز،می خواند مرا

و می خواهد که پیوندی زنم من

این طناب الفت دیرینه را اکنون

درون سینه ام غوغاست

دلم می خواهد آغوش محبت را به رویش،باز بگشایم

ببخشم تا رهاگردم ،من از دردی

که هر لحظه مرا رنجور می سازد

دلم پر می کشد تا او

دوباره،حس تاریکی مرا فریاد می آرد

ولی نه

او دلت را سخت آزردست

چه باید کرد؟

خدا می بخشد،اما من نمی بخشم!!!؟؟؟

با این که این را می توانم گفت

دلم می خواست من را ،او بخواند

تا بگویم،دوستش دارم

بگویم ،من دعا کردم بیاید بار دیگر

تا ببخشد او،ببخشم من

تا شروع دیگری باشد

ولی اکنون که او برگشته،می خواند مرا

اینک،کلام مهربانی بر زبان من ،نمی آید

دلم می خواهد او باور کند،دیگر برایم نیست

اما هست

و می ترسم که از چشمانم،این را او بفهمد

چشم می بندم

نگاهش باز می کوبد،به پشت پلک های بسته ام

اما،نباید چشم بگشایم

دلم می خواهد او باور کند بغض مرا دیگر

و او باید بفهمد،خاطرم را سخت آزردست

و نور روشنی،در من به نجوا باز می گوید

ولی آخر توام ای خوب،بد کردی

و او را هم تو،آزردی

نمی دانم

ولی حالا که او بخشیده

باید او بفهمد،من نمی بخشم

که من این را،آسان نخواهم داد

جدالی در درونم می کند غوغا

میان این دو من

آیا کدامین من،در این پیکار خواهد برد؟؟؟

چه می شد من رها می گشتم از این کینه ی جانسوز

و می بخشیدم او را

نه خودم را

که بیش از او ،خودم در رنج خواهم بود

که تلخی نبخشیدن

به کام لحظه هایم،زهر می ریزد

و می میراند این اوقات زیبا را

......

وای صد افسوس

گذشت یک فرصت دیگر

و آن لبخند پر مهرش، چه نابشکفته،می خشکد

زپشت پرده ی اشکم،کنون من رفتنش را باز می بینم

خدایا

کاش یکبار دگر،من را بخواند او

و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید

سلام و دست و لبخندی

تا که من شاید ...

آه از این بازی نا زیبای نا فرجام

میان بودن و نا بودن یک فرصت دیگر

ببخشم یا نبخشم؟ مسئله این است!!!!

 

 

?ندا |  لينك ثابت | 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385 @ 7:46 بعد از ظهر نفرین خنده دار

نفرین خنده دار

پسر بیکار تن پروری اما خوش سیما و صاحب جمالی در دهکده ی شیوانا بود که با وجود زیبایی جمال ،کاری از او ساخته نبود و پول چندانی در بساط  نداشت. روزی یکی از دوستان شیوانا نزد او  آمد و با شرمندگی اظهار داشت که دختر جوانش به این پسر دلباخته است واز آینده ی دخترش بیمناک است.شیوانا از پدر خواست تا روز بعد دخترش را نزد او آورد. وقتی دختر همراه پدرش آمد شیوانا بی مقدمه از دختر پرسید:"آیا در وجود خودت آمادگی ترک و جدایی از کسی که دلباخته اش هستی ،داری؟"

دخترک مطمئن و محکم گفت:"هرگز جدایی رخ نخواهد داد.هر دو به همدیگر علاقه مندیم و پای این علاقه ایستاده ایم!"

شیوانا سری تکان داد و گفت:"آیا طاقت آنرا داری که در آینده ای نزدیک،این شخصی را که به تو دلباخته به تو دشنام دهد و تورا به شکل های مختلف نفرین کند!؟"

دخترک با حیرت گفت:"این که می گویید امکان ندارد استاد! او دیوانه وار مرا دوست دارد و هرگز امکان ندارد حتی جمله ای ناروا علیه من بر زبان براند. به گمانم شما تحت تاثیر حرف های پدرم قرار گرفته اید و به اندازه ی من اورا نمی شناسید!؟"

شیوانا تبسمی کرد و گفت:"اگر آمادگی شکست در عشق و جدایی و نفرین را داری،راهی که در پیش

گرفته ای ،ادامه بده!"

وقتی دخترک از حضور شیوانا مرخص شد،پدر دختر با ناراحتی نزد شیوانا آمد و گفت:" استاد ! این چه نصیحتی بود که به دختر من کردید؟ چرا او را از عاقبت دلباختن به این جوان  بیکار و بی مسوولیت نترسانید!؟

شیوانا پاسخ داد:"نگران مباش و مرا بی خبر مگذار! "

هفته ی بعد دخترک ،غمگین و گریان نزد شیوانا آمد و در حالی که گریه امانش را بریده بود گفت:"استاد! حق با شما بود ! وقتی از این پسر خواستم تا به طور جدی برای تشکیل خانواده قدم پیش بگذارد و در خواست خود را با خانواده مطرح کند،او بلافاصله من را تهدید به جدایی کردو وقتی اصرار مرا دید، هر چه نفرین و دشنام بلد بود نثارم کرد و مرا ترک کرد و رفت ! شما از کجا این را می دانستید!؟"

شیوانا با لبخند گفت:"کسی که نتواند زندگی خود را مدیریت کند،چگونه می تواند یک زندگی مشترک را اداره کند.این پسر جوان به خاطر رشد جسمانی به بلوغ جسمی رسیده بود اما برای تشکیل زندگی فقط بلوغ جسمی کفایت نمی کندو بلوغ ذهنی و اخلاقی هم لازم است.این پسر هنوز هم از رابطه ی رفاقتی و بدون مسوولیت با تو گریزان نیست اما وقتی اصرار تو به قبول مسوولیت و ارتباط رسمی و متعهدانه را دید،فهمید که دیگر نمی تواند به بازی ادامه دهدو به همین خاطر برای حفظ تعادل روانی خودش شروع به تخریب تو و خانواده ات نمود.از این که زود متوجه این نکته شدی خالق هستی را شکر گزار باش و بی اعتنا به کلام و رفتار او از داشتن پدری بزرگوار که این چنین دورادور نگران توست به خود افتخار کن ! بگذار این جوان نفرین خنده دارش را با صدای بلند به هر آسمانی که می خواهد بفرستد! مهم این است که تو بیش از این آسیبی ندیدی!"

?ندا |  لينك ثابت | 

شنبه سیزدهم آبان 1385 @ 7:46 بعد از ظهر به خودت بیا !!!

این مطلبو خودم خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

 

درختی در پاییز

غروب پایز بود و منم مست دلتنگی ام.نم نمک قدمی میزدمو بی هدف در کوچه پس کوچه ی بی قراری

 می رفتم به یه ناکجا آبادی.داشتم با زندگی دست و پنجه نرم می کردم.آره داشتم کم آوردنمو باور می کردم. خسته و تنها می رفتم،فقط به دور دست خیره شده بودم.

یه تک درختی روی یه بلندی یه طورایی منو جذب خودش کرد. رفتم کنارش و دیدم ای دل غافل این که حالش از من بدتره. برگای رنگووارنگش ریخته بودن رو زمین. بهش گفتم :تو هم مثه خودمی،هیچ کس رو نداری،همه تنهات گذاشتن تو هم نا امیدی مث خودم،همه چیز رو از دست دادی،دلت به چی خوشه وقتی یه برگم نداری؟ نا امید تر راه افتادم تا برم.چند قدمی نرفته بودم که خیال کردم یکی داره صدام می کنه . برگشتم و دیدم یه پرنده رو شاخه های خشک این درخته داره لونه می سازه.یهو جا خوردم ،یه حسی پیدا کردم،حس بودن،حس خواستن.این درخت خشکیده پناه یه پرنده شده،همدم و همسایه پرنده. احساس کردم وجدانم می خواد حرف بزنه.

بهم گفت این درخت رو ببین به امید بهار سال آینده که دوباره شکوفه بده توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده همدمشه و تونسته یه کاری انجام بده

اما تو چی؟ تو چطور به خودت امید دادی؟تو پناه کی شدی تو اوج بی پناهی؟ بس کن دیگه ...

دلم به حال خودم سوخت که تا حالا هیچ کاری واسه دل و وجدانم نکردم.آره رفیقی که داری حرفامو می خونی من دیگه کمتر می بینی آخه بهش رسیدم به همونی که باید خیلی سالها پیش از این می رسیدم.تو هم می تونی،فقط بخواه،از من که کمتر نیستی ،بیا واسه یه بار هم که شده به خاطر وجدانت یه کار خوب کن . اگه هر کی به تو بدی کرد تو خوبی کن. اگه کسی دلتو شکست تو دلداری کن . اگه کسی بهت نارو زد ،تو محبت کن .

آره عزیز دل،نذار وجدانت مثه من بخوابه .دیگه زیاد وقت نداری ها فقط اینو بدون که خدا دوستت داره و یه روزی ، یه کسی ، یه چیزی،یه جایی،یه جوری،صبر داشته باش ، صبر داشته باش !

 

?ندا |  لينك ثابت |