تبليغاتX
? بدون شرح



بدون شرح




چهارشنبه هفدهم آبان 1385 @ 7:46 بعد از ظهر نفرین خنده دار

نفرین خنده دار

پسر بیکار تن پروری اما خوش سیما و صاحب جمالی در دهکده ی شیوانا بود که با وجود زیبایی جمال ،کاری از او ساخته نبود و پول چندانی در بساط  نداشت. روزی یکی از دوستان شیوانا نزد او  آمد و با شرمندگی اظهار داشت که دختر جوانش به این پسر دلباخته است واز آینده ی دخترش بیمناک است.شیوانا از پدر خواست تا روز بعد دخترش را نزد او آورد. وقتی دختر همراه پدرش آمد شیوانا بی مقدمه از دختر پرسید:"آیا در وجود خودت آمادگی ترک و جدایی از کسی که دلباخته اش هستی ،داری؟"

دخترک مطمئن و محکم گفت:"هرگز جدایی رخ نخواهد داد.هر دو به همدیگر علاقه مندیم و پای این علاقه ایستاده ایم!"

شیوانا سری تکان داد و گفت:"آیا طاقت آنرا داری که در آینده ای نزدیک،این شخصی را که به تو دلباخته به تو دشنام دهد و تورا به شکل های مختلف نفرین کند!؟"

دخترک با حیرت گفت:"این که می گویید امکان ندارد استاد! او دیوانه وار مرا دوست دارد و هرگز امکان ندارد حتی جمله ای ناروا علیه من بر زبان براند. به گمانم شما تحت تاثیر حرف های پدرم قرار گرفته اید و به اندازه ی من اورا نمی شناسید!؟"

شیوانا تبسمی کرد و گفت:"اگر آمادگی شکست در عشق و جدایی و نفرین را داری،راهی که در پیش

گرفته ای ،ادامه بده!"

وقتی دخترک از حضور شیوانا مرخص شد،پدر دختر با ناراحتی نزد شیوانا آمد و گفت:" استاد ! این چه نصیحتی بود که به دختر من کردید؟ چرا او را از عاقبت دلباختن به این جوان  بیکار و بی مسوولیت نترسانید!؟

شیوانا پاسخ داد:"نگران مباش و مرا بی خبر مگذار! "

هفته ی بعد دخترک ،غمگین و گریان نزد شیوانا آمد و در حالی که گریه امانش را بریده بود گفت:"استاد! حق با شما بود ! وقتی از این پسر خواستم تا به طور جدی برای تشکیل خانواده قدم پیش بگذارد و در خواست خود را با خانواده مطرح کند،او بلافاصله من را تهدید به جدایی کردو وقتی اصرار مرا دید، هر چه نفرین و دشنام بلد بود نثارم کرد و مرا ترک کرد و رفت ! شما از کجا این را می دانستید!؟"

شیوانا با لبخند گفت:"کسی که نتواند زندگی خود را مدیریت کند،چگونه می تواند یک زندگی مشترک را اداره کند.این پسر جوان به خاطر رشد جسمانی به بلوغ جسمی رسیده بود اما برای تشکیل زندگی فقط بلوغ جسمی کفایت نمی کندو بلوغ ذهنی و اخلاقی هم لازم است.این پسر هنوز هم از رابطه ی رفاقتی و بدون مسوولیت با تو گریزان نیست اما وقتی اصرار تو به قبول مسوولیت و ارتباط رسمی و متعهدانه را دید،فهمید که دیگر نمی تواند به بازی ادامه دهدو به همین خاطر برای حفظ تعادل روانی خودش شروع به تخریب تو و خانواده ات نمود.از این که زود متوجه این نکته شدی خالق هستی را شکر گزار باش و بی اعتنا به کلام و رفتار او از داشتن پدری بزرگوار که این چنین دورادور نگران توست به خود افتخار کن ! بگذار این جوان نفرین خنده دارش را با صدای بلند به هر آسمانی که می خواهد بفرستد! مهم این است که تو بیش از این آسیبی ندیدی!"

?ندا |  لينك ثابت |