تبليغاتX
? بدون شرح



بدون شرح




چهارشنبه یکم آذر 1385 @ 8:4 قبل از ظهر به من بگو !!!

به من بگو !!! مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود.ساکی مدام به پدرومادرش اصرار می کرد که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند پدر و مادر ساکی می ترسیدند،ساکی هم مثل بیشتر بچه ها ی چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند.این بود که همیشه جوابشان "نه" بوداما در رفتار ساکی هیچ نشانه ای از حسادت دیده نمی شد،با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با اوروز به روز بیشتر می شد.بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند. ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لای در بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنندو بشنوند. آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکش رفت ، صورتش را بوسید و به آرامی به او گفت: "نی نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوریه؟ آخه کم کم داره یادم میره!!! "

 

?ندا |  لينك ثابت |